نسل من

گذر زمان
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤

 

چه قدر خوبه که آدم جفتش رو پیدا کنه. منظورم جنس مخالف یا همسر نیست. یکی که باهاش مچ باشی. برای هر قدم تو یه قدم برداره، ساز مخالف نباشه با شرایطت کنار بیاد و با شرایطش کنار بیای. برای با هم بودن از بعضی از کاراتون بگذرید و واسه هم وقت بزارید.

یکی که باهاش رو راست و صادق باشی. هر چی که به نفع هر دو تونه رو به هم اطلاع بدین و از رو بد جنسی و شیشه خورده داشتن، یواشکی کار نکنید.

می دونی الان چه حسی دارم؟

حس می کنم جفتم رو پیدا کردم یا به اصطلاح یار هم پیاله و یار گرمابه و گلستانم رو پیدا کردم.

اماخدا کنه همیشه همین طوری بمونیم. می دونی دنیا چه جوریه که.  همچین خنجر رو فرو می کنه تو قلبت که حتی دردش رو احساس نمی کنی.

نمی دونم چرا ولی مطمئنم که این دوستی ازون دوستیا نیست. فکر کنم تا آخرش با همیم. مگه این که برای یکیمون آخرش ، حد داشته باشه. مثلا 1سال، 2سال، 10سال ، تا آخر عمر . آخه این حد و حدودی که وجود داره رابطه رو هم محدود می کنه. می گیم بلاخره تموم می شه ابدی که نیست.

یه راه حلی برای همه چی وجود داره، اونم گذر زمانه.

زمان بگذر تا ببینم که خودش هست یا در سرابی بیش نبودم.


comment نظرات ()
یه لاک می خوام برای خودم بدون مزاحم
نویسنده : پریسا - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱

به لاک پشت ها و حلزون ها دقت کردینکه بعضی وقتا تا مدت ها تو لاکشون می مونند؟

بعد این بچه شیطونا انقدر انگولکشون می کنند تا از لاکشون بیان بیرون.

الان حس می کنم دلم یه لاک می خواد که برم توش تا وقتی که دلم می خواد، با این تفاوت که هیچ شیطونی سر وقتم نیاد.

ای خدا!

کاش منم یه لاک داشتم که برم توش.

اگه نقطه ی جوش من رو 100 در نظر بگیریم، الان 120 هستم اما از شدت جوشش حس سرما می کنم. می سوزم و سردم.

یه لاک برای خودم می خوام.


comment نظرات ()
 
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠

حتی برای مردن هم انگیزه ای ندارم.

انگیزه کجایی که بدادم بررررررررررررررس.


comment نظرات ()
سیندرلای ایرانی
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥

سفره بی بی حور،بی بی نور (سیندرلای ایرانی)

ما ایرانی های خرافاتی و البته بعضی وقتا قرون وسطایی، به سفره ای اعتقاد داریم که اگر دنبالش رو بگیری سندیت نداره که اسم این سفره بی بی حور بی بی نوره.

یه سفره ای که فقط توش کاچی و نون سنگک داره و هیچ نور و فرد مذکوری درش وجود نداره. یه تعداد زن سر خوش دوره هم می شینن و داستان تعریف می کنن.

اما نه هر داستانی، داستانی که طنز.

حالا داستان چیه؟

یه دختر خیلی فقیری بوده که از راه خار کنی یا پشم ریسی امرار معاش می کرده یه روز پشمای گوسفندارو باد می بره می ندازه ته یک چاهی، دختره گریه زاری می کنه که ای خدای بزرگ من فقیرم چرا این پشم ها رو انداختی ته چاه. همین طوری که ناراحت بود و گریه می کرد از ته چاه صدایی اومد که گریه نکن عیب نداره به جای گریه 3تا سفره نذر کن به نام بی بی حور که زندگیت سرو سامون پیدا کنه باید اولی و تو تاریکی بندازی و با آرد هر چی می تونی غذا بپزی.

دختره می ره کاچی می پزه بعد سفره ی دوم رو می ندازه. پسر پادشاه  از دم خونه دختره رد می شه دختره خیلی خوشکل بوده پسر پادشاه عاشقش می شه با هم ازدواج می کنن. دختره که دیگه ازدواج کرده خیالش راحت پولدارم شده یادش می ره سومی بندازه. که اون صدای ته چاه بهش می گه به مرادت رسیدی خرت از پل گذشت سومی رو ننداختی؟

دختره یواشکی می ره زیر زمین سفره می ندازه، شوهرش از این کارش ناراحت می شه میزنه کاچی رو میریزه رو خودش.

سربازا تو شهر دنبال یه قاتل می گشتن، که پسر پادشاه رو می بینن که تمام کاچی هایی که روش ریخته بوده حالا مثل خون شده بوده با خودشون می برن می ندازن زندان. بعد شازده به همسرش می گه دوباره نذر کن تا من از زندان نجات پیدا کنم .

دختره نذر می کنه و به مرادش می رسه.

به خاطر همین که این سفره مرد نداره و ازش هیچ مردی نباید چیزی بخوره.

اگه یکی عقل سلیم وجود داشته باشه با شنیدن این داستان یقین پیدا می کنه که یه خرافات بیشتر نیست و ازین سفره که نه دعایی نه قرآنی چیزی توش خونده نمی شه بلکه یه داستان تخیلی تعریف می کنن کسی حاجت روا نمی شه.

عقلم چیزه خوبیه.


comment نظرات ()
 
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳

مشکل از کجاست؟ من دانشجو یا سردمداران دانشگاه؟

از این همه نظم و ترتیب که معلوم نیست کی قرار ایجاد شه حالم بهم می خوره.

از نیمسال دوم که معلوم نیست چرا نیومده تموم می شه در عجبم.

مثلا همین ترمی که قرار بود از 16/11 کلاس ها شروع بشه، می ری استاد نمی یاد یا اگرم لطف کرده باشن تشریف آورده باشن هم کلاسی های محترم نمی یان.

حالا یکی دو هفته ای که از تاریخ مقرر می گذره، تعداد که به حد نصاب برسه، استاد درس رو جدی می گیره. تازه شروع می کنه منبع معرفی کردن. بهمن که تموم شد اسفند 4-5 صفحه ای درس می دن. به هوای عید و خونه تکونی از 15/12 کلاس ها تق و لق می شه کم کم تعداد محدودو دانشگاه دودر می شه یه آبم روش.

رفتیم که بزنیم تو گوش تعطیلات نوروزی که اسما 14 روزه که توفیق اجباری هم هست. 2 هفته از قبلش، 2 هفته خودش، 1-2 هفته ای هم بعدش، به لطف دوستان و تعطیلات اضافه بر سازمان فروردینم تموم شد.

اردیبهشت که دهانمان آسفالت می شود بس که اساتید mp3 درس میدن.

ما هم برای استقبال از امتحانو، فکری برای درس های تلمبار شده، خرداد رو می پیچونیم . البته با ویژگی خاص ایرانیان سرشار از هوش و استعداد همراه با تنبلیزاسیون که دست آخر همون هوششون ناجی شون می شه درسارو پاس می کنیم.

حالا کلا نیمسال دوم چند روز می ریم دانشگاه؟


comment نظرات ()
برگشتم
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩


سلام

برگشتم

با کلی تاخیر

تو اوج خوشبختی که فکر می کردم دیگه الان آخرشهم و بهتر از این ممکن نیست، تو یک ثانیه فقط و فقط یک ثانیه زندگیم زیرو رو شد.

یه روز که با غرور تمام و سمه پر زور حال یه بنده خدایی رو عجیب گرفتم از این که با قدرت پوزش رو مالیدم به خاک خوشحال و سر مست، رفتم خواب دل نشین نیم روزی رو استاد کنم.

زدم تو گوش خواب و حدودا یکی دو ساعتی و خواب بودم تا با صدای جیغ و داد و شیون از خواب شیرین زهر ماری نیم روزی پریدم. وای چه خوابی بود> خدا نصیب هیچ کس نکنه.

لحظه ای که مثل برق از خواب بلند شدمو اومدم دم در که دیدم مامانم شیون راه انداخته و بابام رو که افتاده زمین تو راه رودیدم.

وای خدا چه روزی بود. ببرش و هرگز برای هیچ کس نیار.

بد بختیم از همون جا شروع شد.

دکترا بابا رو جواب کردن و ما رو نصف العمر.

 3-4 ماهی از اون ماجرا می گذره بابا مثل روز اولش نشد اما خیلی بهتره انقدر که تصورشم نمی کردیم.

اوایل خودمو بد جوری باختم. طمع تلخ بد بختی و مزه مزه می کردم و بد تر از همه به خاطر حفظ روحیه ی خانوادم، بغضی که داشتم و داشت خفه ام می کرد و نمی تونستم برای رهایی از دردش حتی قطره ای اشک بریزم که شاید سبک تر بشم، روزگار سختم رو گذروندم تا این که خودم رو با موقعیت فعلیم وفق دادم.

الان حالم خیلی بهتره انقدر که تونستم یه سری به وبلاگم بزنم.

زندگی با بدو خوبش، با تلخی و شیرینیشه که می شه زندگی.

خدایا در حد توانم از غم و شادی بهم بده.

 


comment نظرات ()
هتک حرمت به کتاب مقدس مسلمانان ( قرآن)
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱

ما اسما مسلمونیم و البته شیعه،رسما معلوم نیست.

ما بیگانه پرستان اسما مسلمون برای روز قدس 10 روز قبل اعلامیه می دیم و مردم رو دعوت می کنیم، هزاران بار از رسانه های جمعی مردم رو از ساعت و محل حرکت آگاه می کنیم کرور کرور آدم راه می یوفتیم تو خیابون و از چیزی که ارزش چندانی نداره به اصطلاح حمایت می کنیم.

حالا زدن قرآن رو پاره کردن، سوزوندن و... ککمونم نگزید

بازم به غیرت کشورهایی که سرو صدایی کردن اعتراضی از خودشون نشون دادن یه راه پیمایی و چیزی از خودشون نشون دادن.

ما ایرانی های که از اسلام فقط اسمش رو یدک می کشیم اونم احتمالا برای منافعش است و همین. حتی یک راه پیمایی کوچیک نداشتیم چیزی که ما  رو باهاش از بچگی آشنا کردن از بدو تولد تو گوشمون کلام زیباش رو زمزمه کردنو ما رو با قرآن مانوس کردن و می تونم بگم قرآن بخشی از زندگیمونه، دفاع ازش وظیفمونه رو نادیده گرفتیم و با افتخار هم تو تلویزیون نشون می دیم کشورهایی که از ما هم ادعای مسلمونیشون کمتره به اعتراض برخاستن اما ما چی؟؟؟؟؟

متاسفم برای خودم و تمام ایرانیان

خدایا بر ما نظری بیانداز و سایه ی بی غیرتی را از سر ما برافکن.

اللهی آمین.


comment نظرات ()
نامه ی بچه ها به خدا
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩

یاد دوران کودکی بخیر

چه عالمیه این دوران، کوچکترین غمی براشون بزرگترین اتفاقهاست و کمترین شادیی نهایت خوشبختی

کاش می شد همون حالت رو داشته باشیم حتی در سن 90 سالگی.

این کتاب رو که خوندم اشک از چشمام جاری شد و من و برد به عمیق ترین نقطه کودکیم. کلی از خوندنش لذت بردم .

امیدوارم برای شما هم همین طور باشه.

خدای عزیز

 بجای این که بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدم های جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی کنی؟

خدای عزیز

شاید هابیل و قابیل هر کدام یک اتاق جداگانه داشتندهمدیگر را نمی کشتند،در مورد من و برادرم که موثر بود

خدای عزیز

اگر یکشنبه مرا تو کلیسا تماشا کنی، کفش های جدیدم رو بهت نشون می دم.

خدای عزیز

شرط می بندم خیلی برات سخت است که همه آدم های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده ی من هستند ولی من هرگز نمی تونم چنین کاری رو بکنم

خدای عزیز

در مدرسه به ما گفتن که تو چی کار میکنی.اگر تو بری تعطیلات،چه کسی کارهات رو انجام می دهد؟

خدای عزیز

ایا تو واقعا نامرئی هستی یا این فقط یه کلک است؟

خدای عزیز

این حقیقت داره اگر بابام از همون حرفای زشتی را که توی بازی بولینگ می زند، تو خانه هم بزند، به بهشت نمی رود؟

 خدای عزیز

آیا تو واقعا می خواستی زرافه این شکلی باشه یا اینکه این یک اتفاق است؟

خدای عزیز

چه کسی دور کشور ها خط می کشد؟

خدای عزیز

من به عروسی رفتم وآنها همدیگر را تو کلیسا بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

 خدای عزیز

آیا تو واقعا منظورت این بوده که (( نسبت به دیگران همان طور رفتار کن که انها نسبت به تو رفتار می کنند)) اگر این طور باشد من باید حساب برادرم را برسم.

خدای عزیز

بخاطر برادر کوچولویم متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود

خدای عزیز

وقتی تمامی تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره ات گفت که از آدمها انتظار نمی رود بگویند. به هر حال ، امیدوارم به او صدمه ای نزنی.

خدای عزیز

لطفا برام یک اسب کوچولو بفرست.من قبلا هیچ چیز از تو نخواسته بودم.می توانی درباره اش پرس و جو کنی.

 خدای عزیز

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می دادی. هاها

خدای عزیز

من می خوام وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با این همه مو در تمام بدنش

خدای عزیز

فکر می کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد

 خدای عزیز

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی دعا نمی کنم

خدای عزیز

از همه ی کسانی که برای تو کار می کنند، ،من نوح وداود را بیشتر دوست دارم.

 خدای عزیزبرادرم یه چیزایی درباره ی به دنیا آمدن بچه ها گفت، اما اون ها درست به نظر نمی رسند. مگر نه؟

خدای عزیز

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

خدای عزیز

ما خوانده ایم توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس های دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کارو کردی. بنابراین شرط می بندم او فکر تو رو دزدیده

 خدای عزیز

لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم.

 خدای عزیز

فکر نمی کنم هیچ کس می توانست خدایی بهتر از تو باشد. می خوام این رو بدونی که این حرف رو بخاطر اینکه الان خدایی نمی زنم

خدای عزیز

هیچ فکر نمی کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که  روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.


comment نظرات ()