به لاک پشت ها و حلزون ها دقت کردینکه بعضی وقتا تا مدت ها تو لاکشون می مونند؟
بعد این بچه شیطونا انقدر انگولکشون می کنند تا از لاکشون بیان بیرون.
الان حس می کنم دلم یه لاک می خواد که برم توش تا وقتی که دلم می خواد، با این تفاوت که هیچ شیطونی سر وقتم نیاد.
ای خدا!
کاش منم یه لاک داشتم که برم توش.
اگه نقطه ی جوش من رو 100 در نظر بگیریم، الان 120 هستم اما از شدت جوشش حس سرما می کنم. می سوزم و سردم.
یه لاک برای خودم می خوام.
حتی برای مردن هم انگیزه ای ندارم.
انگیزه کجایی که بدادم بررررررررررررررس.
سفره بی بی حور،بی بی نور (سیندرلای ایرانی)
ما ایرانی های خرافاتی و البته بعضی وقتا قرون وسطایی، به سفره ای اعتقاد داریم که اگر دنبالش رو بگیری سندیت نداره که اسم این سفره بی بی حور بی بی نوره.
یه سفره ای که فقط توش کاچی و نون سنگک داره و هیچ نور و فرد مذکوری درش وجود نداره. یه تعداد زن سر خوش دوره هم می شینن و داستان تعریف می کنن.
اما نه هر داستانی، داستانی که طنز.
حالا داستان چیه؟
یه دختر خیلی فقیری بوده که از راه خار کنی یا پشم ریسی امرار معاش می کرده یه روز پشمای گوسفندارو باد می بره می ندازه ته یک چاهی، دختره گریه زاری می کنه که ای خدای بزرگ من فقیرم چرا این پشم ها رو انداختی ته چاه. همین طوری که ناراحت بود و گریه می کرد از ته چاه صدایی اومد که گریه نکن عیب نداره به جای گریه 3تا سفره نذر کن به نام بی بی حور که زندگیت سرو سامون پیدا کنه باید اولی و تو تاریکی بندازی و با آرد هر چی می تونی غذا بپزی.
دختره می ره کاچی می پزه بعد سفره ی دوم رو می ندازه. پسر پادشاه از دم خونه دختره رد می شه دختره خیلی خوشکل بوده پسر پادشاه عاشقش می شه با هم ازدواج می کنن. دختره که دیگه ازدواج کرده خیالش راحت پولدارم شده یادش می ره سومی بندازه. که اون صدای ته چاه بهش می گه به مرادت رسیدی خرت از پل گذشت سومی رو ننداختی؟
دختره یواشکی می ره زیر زمین سفره می ندازه، شوهرش از این کارش ناراحت می شه میزنه کاچی رو میریزه رو خودش.
سربازا تو شهر دنبال یه قاتل می گشتن، که پسر پادشاه رو می بینن که تمام کاچی هایی که روش ریخته بوده حالا مثل خون شده بوده با خودشون می برن می ندازن زندان. بعد شازده به همسرش می گه دوباره نذر کن تا من از زندان نجات پیدا کنم .
دختره نذر می کنه و به مرادش می رسه.
به خاطر همین که این سفره مرد نداره و ازش هیچ مردی نباید چیزی بخوره.
اگه یکی عقل سلیم وجود داشته باشه با شنیدن این داستان یقین پیدا می کنه که یه خرافات بیشتر نیست و ازین سفره که نه دعایی نه قرآنی چیزی توش خونده نمی شه بلکه یه داستان تخیلی تعریف می کنن کسی حاجت روا نمی شه.
عقلم چیزه خوبیه.
نظرات ()